من از کرونا میترسم - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 7:41
خدای مهربون من از کرونا میترسم از مردنم میترسم از نبودنم میترسماصلا اگر من نباشم پسرم پیش چه کسی میمانداصلا دلم میخواهد بمانم برایشتا ابدتازه یاد گرفته همدیگر رو بقل کنیمتازه بازی هایش را میفهمدخدایا من در اوج زندگی هستمخواهش میکنم عاجزانه کمک کن به تمام اعضای خانوادمبه مردم شهرم مردم کشورممردم عزیز...
مخاطب من خداست - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 7:41
میدونی چرا نگرانم چرا میترسم چرا وحشت زده امچون نمیدونم جایی که پس از مرگم میروم چه جور جاییستچون میترسم از عقرب و مار وکروکودیل یا بهتر بگم از موجودات عجیبی که قراره ببینماز حق هایی که ضایع کردم و قضاوتهای نابجایی که کردم اصلا کاش خودت بیایی بهم بگی پری از چی میترسی هر لحظه کنارتماونجایی که برای تو...
دلم آشوبه - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 7:41
زندایی ام و دایی عزیزتر جانم مبتلا به ویروس کرونا شدن.زندایی جوانم چند روزه بستری شده و امروز قرار بود مرخص بشه اما دوباره حالش بد میشه و میره زیر اکسیژندایی نازنینم وای خدادو تا بچه ی کوچیکشونیا فاطمه ی زهرارحم کنید و دعا
به اینجا رسیدیم که.. - تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:11
به اینجایی از زندگی رسیدیم که خواهری ده روزی میشود جشن باشکوه نامزدیش را در بهترین باغ تالار تهران آن با هشت مدل غذا و هفت مدل سالاد و دسر و ژله برگزار کرد.بماند که تمام هزینه ی جشن را به جز اندکی که
و باز این لحظه - تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:11
این لحظه از زندگی من خوب است.خداروشکرکبوتر خیر آورد و روزیچیزی که فکرش را نمیکردیم ، از هوا پول ماشین دلخواهمان جور شدخواهری هم سر و سامان گرفتهم اکنون خواهری وضعیت اقتصادیش از همه ی ما بالاتره و خیلی
دنیای زیبا - تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:11
دنیا رو خودت برای خودت زیبا میکنی اون هم زمانی که مهربونی رو خرج کنیمهربونی رو به تمام افراد مثل یه رنگ بپاشوقتی میپاشی بهشون درواقع خودت از زیبایی رنگها لذت میبریو خودت به تمام آرزوهات میرسیخواسته ی من خرید یک خودرو بود که برآورده شد آن هم یک خودرو در حد صفرآن هم بسیار تمیز و نوخدایا ازت ممنونم کاش...
جذب برای همه چیز پاسخ میدهد - تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:11
جذب من زمانی دیدن داره که من به خرید یک خودرو فکر میکردم ولی فقط 4میلیون داشتم اما یهو یه بطرز شگفت آوری 76میلیون مسیرشو توی زندگیم باز میکنهحالا منی که درآمد همسرم فقط 3میلیونه چطوری میتونم به در آمد
حس عجیب - تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:11
گاهی از این حسهای ناب به سراغم می آید اما زود این آتش فرو میکشد.زود فراموش میکنم من باید به کجا برسمدور من پره از آدمهای موفق با درآمدهای خیلی خیلی بالا،از نزدیکترین آدمهای زندگیم گرفته تا اقوام درجه 2و 3حالا این من هستم که باید خودی نشان دهم.کافیست انقدر برای دیگران دست زدم.کافیست مات موفقیت دیگران...
عقربک آهسته پندت میدهد پند شیرینتر ز قندت میدهد بیکار نشین نه وقت بازیست وقت هنرست و سرفرازی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
این شعر و پدرشوهرم برام خوندگفت که از بچگی مدام به شوهرم گفته اما اون خیلی توجهی نمیکردهراست میگه چون شوهرم فکر اقتصادی نداره و من مدام حرص میخورم چرا توانایی داره اما همت ندارهتازه تمام راهنمایی ها ه
راستی حتما حتما نوشته های پیشینم را بخوانید - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
من را از گذشته بخوانیداز سال 95از اول زندگی جدیدمبنظرتون من چجوری هستم
امامزاده صالح - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
امشب امامزاده صالح بودیم بخاطر شغل جدید همسرخداروشکر کردم اونجام کلا یادم رفت دعا کنم فقط گفتم شکرخب دو سه برابر بیشتر از حقوق کار قبلیشهاحساس میکنم دیگه راحت شدمخسته شدم انقدر زنگ زدم یا تو نیازمندی ها گشتمدیگه خلاص شدمخلاصه که مرسی بابت کامنتاتون ولی من از یکماه پیشه که روحیه ام حس خوبی پیدا کردهخ...
راه رفتن مهرسام - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
حالا دیگه مهرسام انقدر بزرگ شده که راه برهفقط یه مشکلی داره که همش آویزون من میشهمدام من باید کنارش بشینم تا بازی کنه وگرنه همش دنباله منه گریه میکنهامروز بردمش تو وان کوچولوش با ده تا توپ و خانواده ی
امشب کلی شکر - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
بعد از اینکه ازدواج کردم و فهمیدم اوووف که چقدر همسرم پول کمی در میاره و باید کلی فکرم رو به کار بندازم تا یک کار خوب پیدا کنهروز عروسیمون همسرم یک هفته بود که بیکار بود و من با یک پسر درواقع بیکار از
گاهی اوقات - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
روزگار گذشت،و همینجور در حال گذر استدوماه از بودن همسری در شغل فعلی اش میگذرد،حالا خودم را ناجی این زندگی میدانمخودی را که قانع نبودم به کم،باز هم به این قانع نیستم اما شکرگذارمگاهی از افکار منفی خسته میشوم صدایی در وجودم زمزمه میشود که من هستمهمه چیز همیشه نباید اوکی باشد گاهی اگر سختی باشد من در ک...
جذب نعمت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
شبها بعد از خواب پسرم سری به مقالات روانشناسی و سخنرانی بزرگان علمی میزنم چند روز پیش گفتم دیگه وقتشه که به خوندن پایان بدم و شروع کنم به عملبرای همین اولین جمله ای که خوندم رو جدا معنیش رو پیدا کردم
جوینده یابندس - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
خیلی وقته بشدت بدنبال کاری میگردم که کسب درآمد کنم و خودم هم منبع درآمدی داشته باشم.کار کنار خواهر خیلی کم امکان پذیر میشد برایم چون پسرک کوچک نیاز به مراقبت دارد و فعلا در سنی نیست که بشود به دست کسی سپرده شود.مادرم یک نیمروز مراقبت کرد از شیطنتهایش خسته شد و سردرد گرفت بعد از رفتن ما
امشب متفاوت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:19
امشب با پسرک و بدون همسر اومدیم خونه ی مادریخواهر در شرف ازدواج هست و بشدت ذوق زدهخب اون برای رسیدن به این مرحله خیلی سختی کشیده ولی داره سرانجام میگیرهدیدم داره یه فیلمی تو گوشیش میبینه از مراسم بله
شاید خدا میگفت - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
زمانی ناراحت و نگران ازدواج نکردنم بودم و در این وبلاگ هرچه که دل تنگم میگفت مینوشتم بدون تعارف و رودربایسی یکی برایم کامنت گذاشت که تو تا شش ماه دیگر ازدواج میکنی اون روز این نوشته رو جدی نگرفتم اما
این روزها بشدت بدنبال آخرین آرزوی مهمم هستم - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
داشتن یک پسر کوچولوی دوست داشتنی که تمام روزهایم را و شبهایم را با او بگذرانم اصلا بهتر بگویم دنیایم را با او شیرین کنم یا نه وجودم را به پایش بریزم یا نه جانم را فدای لحظه های بزرگ شدنش کنم یا شاید
خدا آنقدر مهربان است که همه چیز را آنطور که بخواهی رقم میزند - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
دیدگاهت بخدا هرچه باشد همان میشود اگر خدا را بخشنده و مهربان و دارنده و بزرگوار و گره گشا ببینی خدا طوری میکند که به باورهایت لطمه نخورد اما اگر خدا را بی رحم و نامهربان و گره باز نکن ببینی باز خدا مج