این شعر و پدرشوهرم برام خوند
گفت که از بچگی مدام به شوهرم گفته اما اون خیلی توجهی نمیکرده
راست میگه چون شوهرم فکر اقتصادی نداره و من مدام حرص میخورم چرا توانایی داره اما همت نداره
تازه تمام راهنمایی ها هم من بهش میکنم اون فقط توانایی هاشو بکار بگیره
خلاصه که قرار شد از این کار اول مسخره ب خرحمالی با حقوق کم بیاد بیرون و دنبال ی کار جدید باشه
غیر از اون کار دومی هم که حالا به جاهای خوبش رسیده و سود خوبی داشته
من اگر جای همسرم بودم حسابی کار میکردم تا به بقیه ثابت کنم من میتونم
و اینکه به اون برادر نابرادرم هم بفهمونم که خیلی انسان بی خیری هست
خدایا ی جای این زندگی تو کار این برادر شوهر جان ی گره ای بنداز که کارش ب من بخوره
هی خدا از ته دلم دعا میکنم
یجایی جوابشو بدم
ی جوری جوابشو بدم خواهش میکنم
هرچند میدونم من مثل اون نامرد نیستم
ی روز باید از اول داستان برادرشوهر رو براتون تعریف کنم
برچسب:
نویسنده: سجاد خوشنام