پسرم در راه است - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
هیچوقت فکر نمیکردم در این وبلاگ از وجود پسرم چیزی بنویسم چیزی که سالها در رویاهایم تصور میکردم حالا فقط 5ماه با من فاصله دارد پسری که به تمام آرزوهای مهم زندگی شخصی ام خط پایان میکشد و خدایی که در این نزدیکی ها مدام صدای مرا میشنود و مرا عاشقتر میکند عاشق معصوم ترین و باارزش ترین و مهربانترین و باهو...
پسرم فقط چند هفته با من فاصله دارد - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
اینجا که مینویسم بیاد تمام روزهایی که خیلی زود گذشت می افتم. آدمها از آینده خبر ندارند،آینده ای که بخدا بسپری و خیالت تخت باشد که او بهتر از تو میداند که چه چیز برایت بهتر است دیشب همسرم بمن بار دیگر
زود زود گذشت - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
دیر بود اما فهمیدم خدا کنار تمام نگرانی ها و استرس ها و اضطراب ها و ترس هایت نشسته خدا کنار آرزوهایت کنار خواسته هایت کنار امیدهایت لبخند میزند اصلا این خدا کارهایی میکند که هیچ معادله ای نمیتواند ثابت کند خدا کسیست که در آخرین نفس های زندگیت اگر قدرش را ندانسته باشی بد افسوس میخوری زندگی که بمن هدی...
انتظار به پایان رسید - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
انتظار من تمام شد و من و پسرم در تاریخ 24شهریور 97همدیگر را دیدیم
پسرم کنارمه خدایا ممنونم - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
زندگی چیز جالبیست همه چیز آنطور شد که آرزو کردم هنوزم برایم غیر باور است که پسر عزیزم چهل روزش را تمام کرد و حالا کمی بزرگتر از اون روز اولش شده هرچند من فقط مژه هایش را بخوبی هر روز حس کردم که بلندتر میشوند علاقه که چه بگویم جونم را حاضرم برایش بدهم و عاشقانه دوستش دارم
وقتی مینویسی میشود بگفته ی خود خدا ""ن والقلم"" - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 17:40
مطالب قدیمی تر را که میخونم میبینم شد هر آنچه که نوشته بودم من چقدر مینوشتم مدام مدام مدام و خدا هم چقدر میخواند نوشته های منه ناچیز را و جواب میداد خدا را دست کم نگیرید فقط اوست که لبخند میزند همین ....
ده روز گذشت از شروع و اجرای تصمیمم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:35
حالا من یک خانم متاهل و حسابدارم من در یک شرکت بزرگ با خواست خدا مشغول به آموزش رشته دانشگاهیم بصورت اجرایی شدم.هم پا و هم قدم و همراه همسرم.همسرم فرد مهربان و پاکیست و با او بودن این اتفاقات خوب را برایم رقم زد. آسان نبود،کارمندان شرکت کاری بمن یاد نمیدادند و خودم و تنها خودم باید تلاش میکردم.این ق...
زلیخا - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
با پخش مجدد فیلم یوسف پیامبر از شبکه ی ای فیلم دقت و تمرکز دوباره ی من روی این فیلم بیشتر شد...تنها شخصیت زلیخا مرا مات خودش کرد...با تمام زیبایی و غروری که دارد چقدر خودش را برای یوسف کوچک میکند...هر کاری که از دستش برمی آید برای رسیدن به او میکند...به تنها چیزی که به قطع میتوانستم بهش اعتماد کنم ک
دلم میخواست واضح و کامل احساساتم را بیان کنم - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
حیف که نمیشود نوشت دیگر....خیلی چیزها را نمیشود گفت...خیلی حس ها را نمیشود نوشت.... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:38&nbsp توسط |
با هزار دلشوره مسافرم برگشت - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
به لطف اینترنت پرسرعت تماس تصویری تا کیلومترها دورتر برقرار میشد. خداروشکر سالم و سلامت برگشت.فقط چند روز دیگر مانده. یک قرار میگذارم باشما نوشته ی بعدی من بعد از اتفاقی که میخواهم بیوفتد،ثبت میشود. و دیگر هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز نمینویسم. پ ن:بعضی اوقات فکر میکنم من لایق این خوبی ها و محبت ها نیستم
همه چیز تمام شد - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
همه چیز به خیر و خوشی گذشت. انقدر زود که انگار چند هفته ای از اون روز میگذرد.روز قشنگی بود.همه ی مهمانها با ما عکس گرفتن و تبریک گفتن. دستش را گرفتم.هرروز بیشتر از دیروز دوستش دارم.گاهی خیلی خیلی دوستش دارم. خیالم تخت تخت هست،وقتی او کنارم هست. خدا رو اگر هزار بارم شکر کنم کم گفتم. اصلا من نمیتونم ا
یک هفته دیگر - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
یک هفته ی دیگر مراسم عروسی ما برگزار میشود.تمام کارها فشرده و بسرعت انجام گرفت تا ما جشنمان را در شب دلخواهمون بگیریم. وقتی به عقب نگاه میکنم میبینم که خدایی هست که دو گوش بزرگ برای شنیدن آرزوهای ما دارد،این خدا دستانی به بزرگی بخشیدن هر آنچه که تو بخواهی دارد و این را عمیقا باورش کردم.باور کردم که
روزگار چه میکند - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
انگار زندگی شبیه یک خواب است. من کجا و این خانه کجا...انگار که من خانم این خانه شدم.انگار که همسر دارم.انگار که یک ماه از خانه داری ام میگذرد. وای آرزوهایم چه شد.... آرزوهایم برآورده شد.... آرزویم در خواب عمیق فرو رفته حالا آرزوی دیگری دارم...خدایا کمک کن تا عشقمون پایدار بمونه و تا ابد زندگی خوبی د...
عمرمان میگذرد - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:42
قصه ی زندگی هر آدمی باهم فرق میکند.هر کسی از هر نقطه ای تصمیم جدیدی میگیرد گاهی بعضی آدمها درگیر گذشته برخی حال و دیگری آینده میشوند.من از آن دسته آدمهایی هستم که زیاد به پشت سر نگاه میکنم. به گذشته،ولی حسرت جوانی در حال گذرم را میخورم. خودمانیم 25سال را چگونه گذراندم... همه اش زود گذشت...بسختی