عمرمان میگذرد

متن مرتبط با «گذشت» در سایت عمرمان میگذرد نوشته شده است

بریم به قسمت خاطرات گذشته

  • نیلوبلاگ

    دوست داشتی چند سالت بود؟ من همون ۱۹ ساله باشم مرسی‌. همون روزی که.... پ ن‌: آنقدر نوشتم که خدا هم از این همه جزئیات تعجب کرد، بعد گفتم دیگه چه فایده! شاید هنوزم بخونی اینجا رو ، و به خودت بگی واقعا اینا رو یادشه! بعد اونوقت من ناراحت بشم که تمام این سالها من اینا رو یادم که نرفته هیچ، همیشه توی گوشه ی قلبم بوده. همه اش رو پاک کردم....

    ادامه مطلب
  • سالی که بر من گذشت ۱۴۰۱

  • نیلوبلاگ

    سال ۱۴۰۱ برای من سالی بسیار پر نعمت بود.عید بسیار شاد و پر از برنامه، هر روزش برنامه داشتیم. مهمانی و تولد دختر دایی که همه دور هم جمع شدیم و خیلی خوش گذشت، بعدشم سفر شمال که باز همه رفتیم ویلای دایی و کلی دلمون باز شد، هر شب هم بازی مافیا و سرگرمی. عید امسال خیلی لباس خریدیم، هم خودم هم پسرم هم همسرم. خیلی خوش تیپ بودیم. بعد از تعطیلات ماه رمضون شد و یهو به دلم افتاد که تو خونمون مراسم احیا بگیرم، تو زندگیم همیشه آرزو داشتم یه مراسمی این شکلی بگیرم که واقعا عالی بود. از قضا من باردار هم بودم که نمیدونستم. و آخر ماه رمضون دوباره دعوت شدیم به شمال. و دوباره یه سفر ۶ روزه ی عالی. و خلاصه به محض رسیدن از شمال متوجه شدم که من باردارم.و بعد از همون اردیبهشت دیگه شروع کردم به رفتن به سونوگرافی و د...

    ادامه مطلب
  • گذشته

  • نیلوبلاگ

    هر سالی که میگذره، از جزئیات گذشته توی ذهنم بیشتر پاک میشهبا دوبار سزارینی هم که کردم احساس میکنم این پاک شدنه سرعت بیشتری گرفته.فقط کلیات یادممونده، حالا اگر اینام به مرور کمتر نشه خوبهیادمه میگفت دوست دارم واست یه ماشین مزدا۳ بخرم، اونم وقتی که یه پراید مشکی داشتم.حرفش فقط در حد حرف بود، یعنی اگر باهاش به جایی میرسیدم مطمئن بودم میخرید، حالا کاری به حرفش ندارم، میخوام اینو بگم که رویاهایی که اون باعث میشد تو ذهنم بسازم خیلی قشنگ بود.گاهی فکر میکنیم رویا فقط یک رویاست.این رویاها هستن که باعث میشن ما باور کنیم و بعد به واقعیت تبدیل کنیم.بعد از اون دیگه کسی برای من رویا نساخت. من کسی بودم که رویا ساختم برای کسیکاش کسی برای من رویا میساخت.کاش...کاش گذشته ی شیرینِ من بی سرانجام نمیماند.کاش...هر...

    ادامه مطلب
  • یک هفته از دیدنت گذشت

  • نیلوبلاگ

    امروز دقیقا یک هفته شد که از دیدنت گذشت و پایان ترس من برای عمل سزارین، چرا که ترس این رو داشتم که سر عمل سزارین از دنیا برم.این کابوس تموم شد و من زنده ماندم.من باید زنده بمانم برای کودکانی که دلخوش به مادرشان هستند.خداروشکر که همه چیز به خیر گذشت. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ۱۲ روز گذشت و مامان رفت

  • نیلوبلاگ

    باورمنمیشه ۱۲ روز از بدنیا اومدن دخترم گذشت و ما اصلا متوجه این زمان نشدیم، انگار ۲ ۳ روز گذشتهمامان امشب وسایلش رو جمع کرد و رفت خونه ی خودش، قرار شد دیگه از این به بعد هفته ای یکبار بیادموقع رفتن مامان گریه ام گرفت، بغض داشتم، خیلی برام زحمت کشیدنه این ۱۲ روز، نه ۳۰ ساله داره زحمت منو میکشهخدایا مادرم رو در پناه خودت حفظ کنخدایا آرزوش رو برآورده کنبسه خدا جونم، بسه تمام زحمتهایی که ما بهش دادیمخدایا بحق شیری که به بنده ات میدم مادرم رو به خواسته اش برسون بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 24روز گذشت

  • نیلوبلاگ

    دختر نازنینم ۲۴ روزه شده و من هر روز بیشتر از قبل بهش وابسته میشم.خونمون فضای تازه ای گرفتهانرژی من بیشتر شده، برای پسر اولم همش خوابالو بودم اما الان باید انرژی برای پسرم هم داشته باشم.نمیشه بخاطر یه فرد تازه تمام تفریحات پسرم کنسل بشهباید یه مادر آگاه و خفن باشم، هم وقت برای پسرم بذارم هم دخترمباید حواسم به همه چیز باشهپسرم خیلی مظلوم شده، اون منو که خیلی دوست داشته رو ۲۴ روزه بخشیده به کسی دیگهاون جای خوابش رو داده به خواهرش، جایی کنار من، امن ترین جای دنیا برای پسرم...

    ادامه مطلب
  • زود زود گذشت

  • نیلوبلاگ

    دیر بود اما فهمیدم خدا کنار تمام نگرانی ها و استرس ها و اضطراب ها و ترس هایت نشسته خدا کنار آرزوهایت کنار خواسته هایت کنار امیدهایت لبخند میزند اصلا این خدا کارهایی میکند که هیچ معادله ای نمیتواند ثابت کند خدا کسیست که در آخرین نفس های زندگیت اگر قدرش را ندانسته باشی بد افسوس میخوری زندگی که بمن هدیه دادی خدا ارزشش بالاتر از چیزی بود که بهایش را دادم. مواظب پسر عزیزم باش خدای بزرگ...

    ادامه مطلب
  • ده روز گذشت از شروع و اجرای تصمیمم

  • نیلوبلاگ

    حالا من یک خانم متاهل و حسابدارم من در یک شرکت بزرگ با خواست خدا مشغول به آموزش رشته دانشگاهیم بصورت اجرایی شدم.هم پا و هم قدم و همراه همسرم.همسرم فرد مهربان و پاکیست و با او بودن این اتفاقات خوب را برایم رقم زد. آسان نبود،کارمندان شرکت کاری بمن یاد نمیدادند و خودم و تنها خودم باید تلاش میکردم.این قضیه اشکم را درآورد.اما تحمل کردم و تازه بعد از ده روز کاری کمی توانستم ارتباط برقرار کنم. خوشحال ام از اینکه خدا دوستم دارد.خدایا بخاطر همه چیز ممنونم. ...

    ادامه مطلب