سال 1 برای من 1 بسیار پر نعمت بود.
عید بسیار شاد و پر از برنامه، هر روزش برنامه داشتیم. مهمانی و تولد دختر دایی که همه دور هم جمع شدیم و خیلی خوش 1، بعدشم سفر شمال که باز همه رفتیم ویلای دایی و کلی دلمون باز شد، هر شب هم بازی مافیا و سرگرمی. عید امسال خیلی لباس خریدیم، هم خودم هم پسرم هم همسرم. خیلی خوش تیپ بودیم. بعد از تعطیلات ماه رمضون شد و یهو به دلم افتاد که تو خونمون مراسم احیا بگیرم، تو زندگیم همیشه آرزو داشتم یه مراسمی این شکلی بگیرم که واقعا عالی بود. از قضا من باردار هم بودم که نمیدونستم. و آخر ماه رمضون دوباره دعوت شدیم به شمال. و دوباره یه سفر ۶ روزه ی عالی.
و خلاصه به محض رسیدن از شمال متوجه شدم که من باردارم.
و بعد از همون اردیبهشت دیگه شروع کردم به رفتن به سونوگرافی و دکتر و آزمایش و ... و استرس بارداری و روزها و شبهای سخت حرکت کردن و خوابیدن و ..
و بعد هم اول زمستون دخترم رو دیدم و این ۳ ماه هم آنقدر زود گذشت برامون که نفهمیدم چطور گذشت.
و حالا به استقبال بهاری دیگر میرویم.
برچسب:
نویسنده: سجاد خوشنام