برعکس اوایل، دیشب بدون گریه از نبودنت خوابیدیم
عادت کردیم، خداروشکر ک عادت کردیم چیه آخه زنه گنده بشینه گریه کنه!
۳ تایی رفتیم روی تخت خوابیدیم صبح ک بیدار شدم از خودم پرسیدم من دیشب کی خوابم برد؟!
تو هم راحت خوابیده بودی.
خداروشکر برای وجودت برای بودنت برای حضورت.
شب قبل رفتنش به سفر، اومدم ک پیشش بشینم، پسر گفت؛ بابا هم که دوست داره همش مامان و بغل کنه، از اون سمت دخترک وروجک بدو بدو اومد و گفت؛ حداقل یکم دخترت رو بغل کن.
من که از حرفی که پسر زده بود خجالت کشیده بودم فاصله گرفتم و گفتم؛ من از وقتی بابا اومده بود پیشش نَشسته بودم، میرم کنار شما بغلش بشینید.
اومدم که پاشم ، پسر گفت؛ مامان نمیخواد پاشی بشین بغل بابا.
راستش رو بگم؟ همیشه آرزوم بود عاشق شوهرم باشم، بخاطر بچه هام.
بچه هایی که پدر و مادر عاشق هم باشن خیلی خوشبختن، چیزی که خودم در کودکی حس نکردم.
خوشحالم که توی فکر پسر این چنین ثبت شده!
برچسب:
نویسنده: سجاد خوشنام