راستش دیگه مثل سابق نیست، 1 1 رو میگم
اردی بهشت همیشه برای من بهشت تام بود، نکه الان نباشه ها ولی بوی قبلا رو نمیده
تو اردیبهشت همیشه اتفاقای عاشقانه و خاص برام میوفتاد
همیشه من با جون و دل توش نفیس میکشیدم و عاشقی میکردم
الانم عاشقم اما مزه ی این عاشقی فرق میکنه
میدونی چی میگم؟ عاشقی مهم نیست ک اون طرف کی بوده و هست، حس و حال خودم رو دوست داشتم، حسی که پر از خواستن باشه و از طرف معشوقت پذیرفته بشی.
راستش رو بخوایین من هیچوقت تعریفای معشوقم از ذهنم بیرون نرفته، اون ذوقی ک بعدش داشتم، اردی بهشت منو یاد اون روزا مینداخت.
ولی اون حس و حال دیگه در من نیست.
اونا شدن خاطرات مبهم در صندوقچه ی خاک گرفته ی زیر زمین که باید از پله های تاریک زیرزمین عبور کنی و در اون صندوقچه رو با ترس و لرز باز کنی، تا بتونی توی اون تاریکی دفترت رو ورق بزنی و یادت بیاری
اما توی این تاریکی چیزی مشخص نیست.
نه ک دنیای الان من تاریک باشه هرگز، اما این خاطرات جای خوبی نداره.
یادش بخیر وقتی میگفتن قدر جوانی ات رو بدوم
کاش عمیقتر نفس میکشیدم
برچسب:
نویسنده: سجاد خوشنام