خرید بک لینک

من هم خسته از این روزگار عجیب و غریب، دیگه روحم توان ادامه دادن نداشت. افتاده بودم تا دیشب که از خدا خواستم کمکم کنه.

بدنبال من آمدند، گفتند بلند شو، دستت رو بده به من، گفتم شما؟ گفت مگر کمک نمیخواستی! گفتم: مگر صدای من شنیده میشود؟ گفت: البته که شنیده میشود. گفتم: درمانده ام، گفت: آمده ایم تا از درماندگی بیرونت آوریم. گفتم: توان ندارم، گفت: ما توان هم میدهیم. گفتم: چگونه مرا یافتید، گفت: به خواست خدا ما آمده ایم تا نوری در قلب تو روشن کنیم، تا روحت را به خدا نزدیک کنیم، با این نزدیکی حتما 1 خوب میشود.

اشکهایم جاری شد، گفتم: فکر میکردم هرگز صدایم را نمیشنود با اینکه بارها از او دیده بودم که جوابم را داده است. چطور پس از این همه سختی به کمک من آمدید؟ گفت: در تمام سختی کشیدن های روحت کنارت بودیم، و تکرار میکردیم و از عزت و جلال خداوند میگفتیم.اما هرگز گوشهایت صدای ما را نشنید. گفتم: چطور الان صدای شما را میشنوم؟ گفت:به اذن خداوند گوشهایت قلبت باز شدند. گفتم:الان که اینجا هستید حال من بهترین حال دنیاست، میشود که ه1 اینجا باشید؟ گفت: همیشه هستیم، فقط تو باید گوشهایت را شنوا کنی. گفتم:چطور این کار را کنم؟ گفت:هر چه رابطهی تو با خداوند بهتر و بیشتر باشد گوشهایت شنواتر میشوند.

گفتم: فاصله ی من با خدا خیلی ست. گفت: تا قلبت مگر چقدر راه است؟

گفتم: قلبم؟! مگر او در قلب من میماند؟ گفت: مگر جایی بهتر از قلب بندگانش دارد که برود؟

لرزیدم. از این عشقِ نامحدود.

چقدر دلم خدایم را میخواست.

گفت: باید مکالمه ی ما تمام شود. گفتم: نه، خواهش میکنم، بمانید. من با شما آرامش دارم. گفت: هستیم، فقط صدایمان را با گوش های قلبت بشنو.

میترسم اگر بروید باز در این هیاهوی دنیا اسیر شوم، و شما رو به فراموشی بسپارم.

یادت بماند ما هرگز نمیرویم.این تو هستی که باید بمانی. خدا منتظر توست.تا ابد. سرِ قرارِ همیشگی تان، قلبت.

همه چیز محو شد. اما نور هنوز بود. نورِ پس از رفتن آنها هنوز روشن و زیاد بود.

من 1 خوب بود. روحم خوشحال تر بود. و دیگر انبوه تیرگی از رویش رفته بود.

این بود مکالمه ی یک روح بیمار و فرشته ی نزدیک خدا.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 20:15

صفحه بندی