دوستش دارم.
اون شب به طور کاملا اتفاقی وبلاگ خانمی رو دیدم که ۲ سال از من بزرگتر بود و شاغل و دو تا فرزند دختر داشت. همسرش به تازگی فوت شده.
از تنهایی خودش و دختراش نوشته بود. از اینکه هیچکس نیست که بچه هاش رو نگه داره.
فوری از وبلاگش اومدم بیرون، دیگه نخواستم بخونم، نمیخواستم سختی هاشون رو بیشتر بدونم. بعد از این ماجرا با فاطمه آشنا شدم که منو با چیزهایی که دارم روشن کرد، و راحت شدم از بس به نداشته هام فکر کردم.
دلم ریخت، برای روزی که زبونم لال او نباشد، من ۹۰ درصد روزها و شبها وقتی کم می آوردیم، هجوم کلمات منفی را به سمت همسرم روانه میکردم، بی خبر از آنکه مگر دلش میخواست اینطور تو ناراحت باشی، مگر دلش میخواست این اتفاق تلخ بیوفتد، مگر دلش میخواست که تو و بچه ها چیزهای مورد علاقه تان را نخرید.
اون روز گفت، سردردهای من بخاطر فشارهایی هست که بمن میاری.
من دلم سوخت براش، قدردان زحمتاش نبودم و نیستم.
همین الان که دارم مینویسم اشک در چشمانم جمع شد.
بیشتر موهاش سفید شده، چیزی برای خودش نمیخره، اول همیشه تاکید میکنه شما بخرید.
من ممنون زحمات زیادت هستم. ببخش که ندیدمت. ببخش، تو کوه من هستی.
ببخش که با این زبان ناخوش، مردانگی ات را در هم کوبیدم.
ممنون از خدا که تذکری بمن داد و مرا تنبیه نکرد.
پیش از آنکه مرا از نعمت محروم کند، به طریقی به من فهماند که قدر همسرت را بدان.
برچسب:
نویسنده: سجاد خوشنام